حکیم
قرنها پیش، حکمای بسیاری در خاورمیانه- به خصوص ایرانزمین- میزیستند. در آن زمان «حکیم» لقب دانشمندترین انسانها در هر خطه بود. «حکیم» کسی بود که در تمام عرصههای دانش و معرفت عصر خود سرآمد دیگران بود. به طور کلی حکیم به شخصی گفته میشد که این معرفتها را به شکل علمی بداند: "ادبیات"، "اخلاقیات و عرفان"، "حساب و نجوم" و "منطق"؛ اینها مهمترین پایههای دانش بشری محسوب میشدند و کسی که در تمام این موارد تبحر داشت، لقب «حکیم» میگرفت و از اعتبار و احترام خاص جامعه برخوردار میشد.
وقتی نام "حکیم ابوعلیسینا" و "حکیم ابوالقاسم فردوسی" را میبریم، نباید تنها به دانش پزشکی یا ادبی این بزرگان توجه کنیم؛ اگرچه ابنسینا با تحقیقات و اندیشههای خود علم پزشکی را ارتقا داد و به حدی از توسعه رساند که حتی امروزه پیشرفتهترین ملتها از دانش پزشکی او بهره میبرند و ابوالقاسم فردوسی خدمت بزرگی به زبان و ادبیات فارسی کرد و آن را از زوال و پریشانی رهانید، هر کدام از این بزرگان در دیگر عرصههای معرفت هم درخشیدهاند؛ ابنسینا شاعر هم بوده و اشعاری اخلاقی و عرفانی از او به یادگار مانده است. ابوالقاسم فردوسی علاوه بر آنکه مردی معتقد و آگاه به آیین دینی بوده، به علوم دیگر زمان خود نیز آشنایی داشته است.
اما چرا امروزه دیگر کسی را به لقب حکیم نمیخوانیم؟
دلیلی را که برای این مسأله ذکر کردهاند، این است که:
علم و دانش بشری در زمان آن بزرگان توسعه و عمق خیلی زیادی نداشته است و انسان آن دوران با عمر متوسط میتوانسته به راحتی در تمام آن علوم تبحر کسب کند و سرآمد دوران خود باشد.
سؤالی که این اندیشه را نقض میکند:
پس چرا در هر دوران تعداد اندکی به این لقب رسیدهاند؟
اگر محدودیت وسعت دانش بشری را دلیل راحت رسیدن به این لقب بدانیم، آیا نباید تعداد بیشتری از مردمان هر دوران به این پایه از دانش برسند؟
پاسخی که شاید صحیحتر باشد، این است که:
همانطور که ذکر شد، حکیم کسی بوده که علاوه بر دانستن علومی مانند حساب و نجوم، در علوم انسانی و باطنی مانند اخلاقیات و ادبیات نیز به درجهی والایی رسیده باشد و این امر تنها با مطالعهی کتب بزرگان علم و معرفت میسر نبوده است؛ برای رسیدن به چنین مرتبهای، شخص باید به تزکیه و تهذیب نفس بپردازد و درونش را از تمنیات دنیایی خالی کند تا نور معرفت الهی بر دلش بتابد و زمینهی مساعدی برای درک معارف ظاهری و باطنی درونش ایجاد شود.
پس دیگر جای تعجب نیست که امروزه از کسانی که بتوانند همچون حکمای گذشته در تمام علوم بشری سرآمد باشند، خبری نیست؛ چرا که رسیدن به این امر، تلاش چشمگیری را ابتدا در زمینهی مطالعهی علوم باطنی و انسانی و درک حقایق آن میطلبد؛ حال آنکه در عصر جدید، علوم انسانی به فراموشی سپرده شده و آنچه اهمیت دارد و نام علم را به خود اختصاص داده، تنها علوم "فنی"، "حساب" و "هندسه" است و این همان تفاوتی است که در شیوهی زندگی علمی حکمای قرنها پیش و دانشمند و بزرگان علم امروز میبینیم.
آیا در دوران ابنسینا و ابوالقاسم فردوسی پزشکی یافت میشد که در عین حال که دیگران را به حفظ سلامتی تشویق میکند، خودش در زندگی شیوهای را پیش گیرد که دچار ناراحتیهای جسمی و روحی شود؟
آیا بیماریهای جسمی و روحی در دوران ابنسینا از هم جدا بوده و هر کدام را به پزشک جداگانهای ارجاع می دادند؟ یا ابنسینا در حالیکه از دلیل بیماری جسمی یا روحی فرد باخبر میشد، در هر حال بیماری او را با روشهای درمانی مناسب معالجه میکرد؟
در پایان این بررسی اگر بخواهیم این تغییر در طرز رفتار و سلوک حکیم گذشته و دانشمند امروز را در سطح جهان بکاویم، به واژهی "هنرمند" میرسیم.
هنرمند
بعد از آنکه به پیروی از هنرگرایی و هنرپروری در اروپا، در ایران هم «هنر» و «هنرمند» اعتبار بیشتری یافت، واژهی «هنرمند» بیش از آنچه مربوط به خلق یک اثر باشد، شهرت و محبوبیت کسب کرد؛ در واقع «هنرمند» نه تنها خالق آثار هنری، بلکه فردی بوده است با فضیلت که تلاش میکرده از طریق زدودن آلایش و ناپاکی از درون و نگاه خود، بتواند زیباییهای نهفته در طبیعت و کائنات را کشف کند و در دل اجسام بیجان، جانی تازه بدمد.
واژهشناسی حکیم و هنرمند
واژهی «حکیم» از مصدر "حکمت" در زبان عربی ساخته شده و اسم فاعلی است برای کسی که حکمت را پدید میآورد.
واژهی «هنرمند» از "هنر" به همراه پسوند "مند" -که دارا بودن را میرساند، ساخته شده است و توصیفکنندهی کسی است که «هنر» دارد.
واژهی «هنر» در اصل "هونر"(hoonar) بوده است: هونر= هو(خوب، بافضیلت)+ نر(مرد، انسان)
به معنای انسان خوب و بافضیلت.
پس «هنرمند» و «حکیم» در ابتدای امر به کسانی گفته میشد که علاوه بر داشتن علم و دیدگاه زیباییشناسانه، درونی زیبا و بیغل و غش دارند و از طریق حکمت و هنر خود میتوانند باعث رشد و تعالی جامعهی بشری شوند.
بنابراین بیدلیل نیست که امروزه کسی به عنوان حکیم ملقب نمیشود و هنرمند امروزی فقط آنچه را احساسش میخواهد و میبیند و درک میکند، خلق میکند و آیا کسی که درونش پاکیزه نیست، میتواند پاکی را از دل اجسام بیرون آورد و زیبایی و فضیلت را به تصویر کشد؟
آن که امروزه هنرمند مینامیم، در بیشتر موارد، صرفاً کسی است که وسیلهی خلق اثر هنری را در دست میگیرد و چیزی خلق میکند که گاهی نه تنها از اخلاقیات تهی ، حتی از زیبایی هم عاری است و این امر را « هنر» میشناسد؛ گاهی هنر مدرن(!).