درباره نویسنده
فاطمه ملکی
متولد تهران/1361.2.5/ لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران/ساکن تهران/شاعر/نویسنده/ویراستار/عکاس/هنرمند/ هستم ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه ملکی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بهار! تولدت مبارک
  • دین دار
  • خدایا
  • دزدی هنری ممنوع!
  • نیمکت
  • نا
  • کوچولوی قرمز
  • گلبرگ35
  • کافکا در ساحل
  • ناتور دشت
  • پنجمین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال
  • نمایش
  • گلبرگ34
  • گلبرگ 33
  • باربر
  • ضریح
  • گلبرگ 32
  • عروس
  • گلبرگ 31
  • کبوتر قاصد
  • گلبرگ 30
  • گلبرگ 29
  • گلبرگ 28
  • گلبرگ 27
  • لباس
  • گلبرگ 26
  • وضعیت آخر
  • گلبرگ 25
  • گلبرگ 24
  • گلبرگ 23
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٢٧)
  • داستان (۱٢)
  • حکمت (٧)
  • روانشناسی (٦)
  • درود (٥)
  • فرهنگی (٢)
  • یک جمله از یک کتاب (٢)
  • حق تالیف (۱)
  • گفتمان (۱)
  • اجتماعی (۱)
  • سلامت (۱)
  • نمایش (۱)
  • روز مادر (۱)
  • افراز (۱)
  • روانشاسی (۱)
  • سال90 (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • تیر ۸٧
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
دوستان من
  • خدایی که شکست خورد
  • ستاره خاموش
  • شاهدخت سرزمین ابدیت
  • دهکده
  • بچه های آسمان
  • زمان بی کرانه...ایران جاودانه
  • پشت نقاب شب
  • رویاهای صورتی
  • دست نوشته های فروهر
  • نبشتگی‌های مرضی
  • م.ر.گ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



.::. گـــــــل یـــــخ .::.
وضعیت آخر
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٥/٢٢

از کتاب " ماندن در وضعیت آخر " نوشته‌ی: " امی ب.هریس " و  " تامس آ.هریس "     ،

که یک کتاب روانشناسی خیلی خوب درباره‌ی وضعیت‌های چهار‌گانه‌ی روح،طرز فکر و احساس آدمی(تحلیل رفتار متقابل) است و دارم می‌خونمش، چند سطر مختصر ـ فقط برای آشنایی شما دوستان عزیز ـ از صفحه‌ی 29 نقل می کنم:

"کودک" شامل غریزه‌ها، نیازهای زیستی، ضبط‌های ژنتیک، خصوصیات جسمانی، کنجکاوی و درک شهودی ما است. "کودک" لذت و غم، هر دو را به یک اندازه در خود دارد. در حالی که "والد" آکنده از خواسته‌ها، دستورها و عقاید جزمی است، "کودک" سرشار از آرزو است. "کودک" همان قسمت "می‌خوام" یعنی انگیزش است. بیشتر آنچه ما مجبور به انجام آن هستیم، پاسخی است انطباق‌پذیر با "والد". آنچه می‌خواهیم انجام دهیم، از "کودک" سرچشمه می‌گیرد. "کودک" نیز مانند "والد" هم یک حالت است و هم یک نفوذکننده. وقتی در حالت "کودک" هستیم، درست مثل همان انسان کوچکی عمل می‌کنیم و به نظر می‌رسیم که روزگاری بودیم. "کودک" لذت‌بخش‌ترین جنبه‌ی شخصیت ما است، یا می‌تواند باشد؛ البته اگر آزاد باشد که بتواند مبتکر، خلاق و خودجوش باشد. "کودک" همچنین می‌تواند بخشی مسأله‌ساز از شخصیت ما باشد، اگر بیمناک، مرعوب و یا خودخواه باشد. داور بین دستورها و خواسته‌های "والد" و آرزوهای "کودک"، بخش سوم شخصیت، یعنی "بالغ" است که فکر می‌کند و میانجیگری می‌کند.

نظرات ()



آدم‌ها 5
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۳/٢

آدم‌های خوشبخت، خستگی را از تن دیگران می‌زدایند.

آدم‌های بدبخت، همیشه خسته و بی‌حوصله هستند.

 

نظرات ()



آدم ها 4
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۳/٢

آدم‌های خوشبخت، همیشه برای کارهای مهم وقت دارند.

آدم‌های بدبخت، هیچ‌وقت حتی برای مهم‌ترین کارها وقت ندارند.

 

 

نظرات ()



آدم‌ها 3
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۳/٢

آدم‌های خوشبخت، زندگی را می‌فهمند؛ پس آن را دوست دارند.

آدم‌های بدبخت، زندگی را نمی‌فهمند و از آن بیزارند.

 

نظرات ()



خاطره‌های یک بیمار اسکیزوفرنیک
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۳/٢


من یه مدتی نزدیک بود به بیماری اسکیزوفرنی دچار شم. شاید هم دچار شده بودم. دقیق نمی‌دونم. مهم نیست. مهم اینه که تجربیاتم رو به دیگران منتقل کنم.

چند سال پیش که تو یه کتاب درباره‌ی شخصی اسکیزوفرنی خوندم، خیلی کنجکاو شدم بدونم چه حس و حالیه و از اونجا که بنابر قانون جذب به هر چی فکر کنی، به زندگیت وارد می‌شه، از شدت اشتیاق به دانستن و شناختن، بیماری اسکیزوفرنی رو به خودم جذب کردم؛ اما از شانس بد وقتی بیماری روانی به سراغ آدم می‌یاد اصلاً خبر نمی‌ده که بشناسیش و درمانش کنی. مخصوصاً یه بیماری پیچیده و سخت روانی مثل اسکیزوفرنی که بیمار رو از دنیای واقعیت دور می‌کنه و اجازه نمی‌ده پرتاب شدنش از دنیای واقعی به چاه دنیای تخیلی رو درک کنه. من هم متوجه بیماریم نشدم؛ تا وقتی که به اصرار یکی از دوستانم که خیلی نگرانم شده بود، پیش یه مشاور روانشناس رفتم.

بین صحبت‌ها و سؤال‌های مشاور، از اونجا که چیزهایی از روانشناسی سرم می‌شه، تقریباً متوجه شدم که می‌خواد چه هشداری بهم بده. مشاور فقط درباره‌ی اینکه آدم احساساتی و خیال‌پردازی هستم صحبت کرد و اینکه به خاطر مشکل عاطفیم که شرایط سخت زندگیم رو بدتر کرده بود، اعتمادم نسبت به آدم‌ها کم و علاقه‌ام از دنیای واقعی بریده شده بود. بهم هشدار داد که از غار تنهایی خودم بیرون بیام، کمتر فکر کنم و به چیزهایی که ندارم یا از دست دادم، فکر نکنم و با پیدا کردن یه شرایط شغلی و درآمد مناسب سعی کنم آینده‌ی بهتری برای خودم رقم بزنم.

مشاور بهم هشدار داد که ارتباطم با دنیای واقعی خیلی کم شده. اون گفت درسته که تمام وجود آدم‌ها جسم نیست و آدم‌ها نیازهای روحی هم دارند اما یادم باشه یه تفاوت مهم  بین نیازهای جسمی(مادی) و روحی(معنوی) وجود داره و اونم اینه که: ارضای نیازهای جسمی هر چند باعث رشد نمی‌شه اما برآورده نشدنش آرامش رو از زندگی آدم می‌بره. ارضای نیازهای روحی باعث رشد انسان می‌شه اما برآورده نشدنش کمبودی ایجاد نمی کنه. پس آدم‌ها اول و بیشتر از همه به نیازهای جسمشون توجه دارن.

خیلی به حرف‌های مشاور فکر کردم. راستش خیلی خوشحال بودم از اینکه یه دوست نگران حالم شده. نگران افسردگی شدید ولی پنهانی که باعث شده بود از خیلی چیزها که دوستشون داشتم فاصله بگیرم و بیشتر وقتم رو تو دنیای تخیلی و رؤیایی که برای خودم همیشه داشتم غرق کنم و این بار هیچ توقعی از هیچ آدم یا حادثه‌ی خوبی تو زندگی نداشتم و فکر می‌کردم دیگه برای هیچ‌کدوم از آدم‌های اطرافم اهمیتی ندارم و هیچ‌کس نگران من نیست. دلسوزی دوستم برای من خیلی با ارزش بود. خیلی خوشحالم کرد گفتگو با روانشناس؛ اون هم مشاوری که برای مشاوره با آدم‌هایی که بهش نیاز دارن، حق‌الزحمه‌ای دریافت نمی‌کنه. برام دلگرم‌کننده بود. یه تلنگر خیلی ضروری و به موقع برام بود که بفهمم توی چه چاه عمیقی افتادم و اگر خودم متوجه نشم و خودم رو بیرون نکشم، شرایط به قدری سخت می‌شه که معلوم نیست چه وقتی چه کسی بتونه بهم کمک کنه و نجاتم بده.

به حرف‌های مشاور خیلی فکر کردم. به اینکه ته حرف‌هاش چه چیزی بهم می‌خواست بگه. آخه وقتی یه روانشناس با آدم صحبت می‌کنه، منظور اصلی از حرف‌هاش رو معمولاً به زبون نمی‌یاره و تلاش می‌کنه درستی یا نادرستی فرضیه‌اش درباره‌ی بیماری شخص رو با پرسش و پاسخ‌هایی که باهاش داره به اثبات برسونه و بفهمه مشکل واقعی اون چیه تا بهتر بتونه کمکش کنه. شاید روانشناس‌ها در این زمینه حق دارن؛ آخه مراجعان روانشناس‌ها معمولاً آدم‌هایی هستند که کم و بیش مشکلات روحی و روانی دارن و ناخودآگاه آدم تو همچین شرایطی نمی‌تونه خیلی خوب و درست فکر کنه یا حتی درباره‌ی رفتارهای خودش درست قضاوت کنه.

بیماری روانی چیزی مثل دل‌درد نیست که فوری متوجه‌ش بشی و پیش درمانگر بری. متأسفانه این بیماری‌ها که امروزه در بین تمام آدم‌های دنیا رایج شدن، قابل دیدن و لمس نیستن. پس تشخیصشون به راحتی ممکن نیست. پس باید اتفاقات روح و روانت رو صادقانه به روانشناس حاذق بسپاری تا به موقع و به درستی بتونه بیماریت رو تشخیص بده و درمانت کنه. البته یادت باشه اگر به پزشک روح و روان درباره‌ی بیماری و حس و حال روحی خودت دروغ بگی یا چیزی رو که آزارت می‌ده یا باعث اختلالی در تو می‌شه، ازش پنهان کنی، اون نمی‌تونه خیلی خوب درمانت کنه و مجبور می‌شه مدت زیادی وقت صرف فهمیدن چیزی کنه که خودت به راحتی می‌تونستی بهش بگی و در درمان خودت باهاش همکاری کنی.

می‌بینی! حتی خود من هم که کمی از روانشناسی سرم می‌شه، به دلیل مشکلات روحی و روانی که کم و بیش در همه‌ی ما آدم‌های قرن تکنولو‍ژی وجود داره، دچار مشکلاتی مثل حواس‌پرتی و بیش‌نوسی هستم و اصلاً یادم رفت درباره‌ی چی قرار بود بنویسم؛ خاطرات تلخ دوران اسکیزوفرنیک بودن من.

تصور کن مادرت تو خیابون نزدیک خونه از کنارت رد بشه و تو نبینیش و توی خونه ازت بپرسه: « واقعاً منو ندیدی؟»

تصور کن تو عالم رؤیای خودت داری از وسط خیابون رد می‌شی و یهو یه بوق کر کننده از پشت سر حواست رو پرت می‌کنه و آرامشت رو بر هم می‌زنه و تو رو با یه شوک از دنیای هپروت بیرون می‌کشه و تازه می‌بینی کجا ایستادی و داری چیکار می‌کنی.

تصور کن چند ساعت بدون هدف تو خیابونها قدم بزنی و وقتی رسیدی خونه، خستگی وحشتناک پاهات رو حس کنی و تازه بفهمی چقدر راه رفتی!

یه بیمار اسکیزوفرنی براش مهم نیست غذا بخوره یا نه، یا اصلاً چی بخوره؛ بخوابه یا نه، یا کجا و چجوری بخوابه. اصلاً براش مهم نیست با کسی غذا بخوره یا تنهایی. کنارش کسی خوابیده یا تنها باشه.

براش مهم نیست بدنش سالم باشه یا زخم شده و احتیاج به مراقبت داشته باشه.

اصلاً هیچی براش مهم نیست....

این مسأله آسیب‌های جسمی و روحی زیادی بهش می‌زنه؛ پس باید زودتر درمان بشه!

 

نظرات ()



آدم‌ها 2
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۳/٢

آدم‌های خوشبخت، به تمام کائنات- بی هیچ دلیلی- عشق می‌ورزند.

آدم‌های بدبخت، فقط به کسی یا چیزی که آن‌ها را به مقصود برساند، عشق می‌ورزند.

 

نظرات ()