من یه مدتی نزدیک بود به بیماری اسکیزوفرنی دچار شم. شاید هم دچار شده بودم. دقیق نمیدونم. مهم نیست. مهم اینه که تجربیاتم رو به دیگران منتقل کنم.
چند سال پیش که تو یه کتاب دربارهی شخصی اسکیزوفرنی خوندم، خیلی کنجکاو شدم بدونم چه حس و حالیه و از اونجا که بنابر قانون جذب به هر چی فکر کنی، به زندگیت وارد میشه، از شدت اشتیاق به دانستن و شناختن، بیماری اسکیزوفرنی رو به خودم جذب کردم؛ اما از شانس بد وقتی بیماری روانی به سراغ آدم مییاد اصلاً خبر نمیده که بشناسیش و درمانش کنی. مخصوصاً یه بیماری پیچیده و سخت روانی مثل اسکیزوفرنی که بیمار رو از دنیای واقعیت دور میکنه و اجازه نمیده پرتاب شدنش از دنیای واقعی به چاه دنیای تخیلی رو درک کنه. من هم متوجه بیماریم نشدم؛ تا وقتی که به اصرار یکی از دوستانم که خیلی نگرانم شده بود، پیش یه مشاور روانشناس رفتم.
بین صحبتها و سؤالهای مشاور، از اونجا که چیزهایی از روانشناسی سرم میشه، تقریباً متوجه شدم که میخواد چه هشداری بهم بده. مشاور فقط دربارهی اینکه آدم احساساتی و خیالپردازی هستم صحبت کرد و اینکه به خاطر مشکل عاطفیم که شرایط سخت زندگیم رو بدتر کرده بود، اعتمادم نسبت به آدمها کم و علاقهام از دنیای واقعی بریده شده بود. بهم هشدار داد که از غار تنهایی خودم بیرون بیام، کمتر فکر کنم و به چیزهایی که ندارم یا از دست دادم، فکر نکنم و با پیدا کردن یه شرایط شغلی و درآمد مناسب سعی کنم آیندهی بهتری برای خودم رقم بزنم.
مشاور بهم هشدار داد که ارتباطم با دنیای واقعی خیلی کم شده. اون گفت درسته که تمام وجود آدمها جسم نیست و آدمها نیازهای روحی هم دارند اما یادم باشه یه تفاوت مهم بین نیازهای جسمی(مادی) و روحی(معنوی) وجود داره و اونم اینه که: ارضای نیازهای جسمی هر چند باعث رشد نمیشه اما برآورده نشدنش آرامش رو از زندگی آدم میبره. ارضای نیازهای روحی باعث رشد انسان میشه اما برآورده نشدنش کمبودی ایجاد نمی کنه. پس آدمها اول و بیشتر از همه به نیازهای جسمشون توجه دارن.
خیلی به حرفهای مشاور فکر کردم. راستش خیلی خوشحال بودم از اینکه یه دوست نگران حالم شده. نگران افسردگی شدید ولی پنهانی که باعث شده بود از خیلی چیزها که دوستشون داشتم فاصله بگیرم و بیشتر وقتم رو تو دنیای تخیلی و رؤیایی که برای خودم همیشه داشتم غرق کنم و این بار هیچ توقعی از هیچ آدم یا حادثهی خوبی تو زندگی نداشتم و فکر میکردم دیگه برای هیچکدوم از آدمهای اطرافم اهمیتی ندارم و هیچکس نگران من نیست. دلسوزی دوستم برای من خیلی با ارزش بود. خیلی خوشحالم کرد گفتگو با روانشناس؛ اون هم مشاوری که برای مشاوره با آدمهایی که بهش نیاز دارن، حقالزحمهای دریافت نمیکنه. برام دلگرمکننده بود. یه تلنگر خیلی ضروری و به موقع برام بود که بفهمم توی چه چاه عمیقی افتادم و اگر خودم متوجه نشم و خودم رو بیرون نکشم، شرایط به قدری سخت میشه که معلوم نیست چه وقتی چه کسی بتونه بهم کمک کنه و نجاتم بده.
به حرفهای مشاور خیلی فکر کردم. به اینکه ته حرفهاش چه چیزی بهم میخواست بگه. آخه وقتی یه روانشناس با آدم صحبت میکنه، منظور اصلی از حرفهاش رو معمولاً به زبون نمییاره و تلاش میکنه درستی یا نادرستی فرضیهاش دربارهی بیماری شخص رو با پرسش و پاسخهایی که باهاش داره به اثبات برسونه و بفهمه مشکل واقعی اون چیه تا بهتر بتونه کمکش کنه. شاید روانشناسها در این زمینه حق دارن؛ آخه مراجعان روانشناسها معمولاً آدمهایی هستند که کم و بیش مشکلات روحی و روانی دارن و ناخودآگاه آدم تو همچین شرایطی نمیتونه خیلی خوب و درست فکر کنه یا حتی دربارهی رفتارهای خودش درست قضاوت کنه.
بیماری روانی چیزی مثل دلدرد نیست که فوری متوجهش بشی و پیش درمانگر بری. متأسفانه این بیماریها که امروزه در بین تمام آدمهای دنیا رایج شدن، قابل دیدن و لمس نیستن. پس تشخیصشون به راحتی ممکن نیست. پس باید اتفاقات روح و روانت رو صادقانه به روانشناس حاذق بسپاری تا به موقع و به درستی بتونه بیماریت رو تشخیص بده و درمانت کنه. البته یادت باشه اگر به پزشک روح و روان دربارهی بیماری و حس و حال روحی خودت دروغ بگی یا چیزی رو که آزارت میده یا باعث اختلالی در تو میشه، ازش پنهان کنی، اون نمیتونه خیلی خوب درمانت کنه و مجبور میشه مدت زیادی وقت صرف فهمیدن چیزی کنه که خودت به راحتی میتونستی بهش بگی و در درمان خودت باهاش همکاری کنی.
میبینی! حتی خود من هم که کمی از روانشناسی سرم میشه، به دلیل مشکلات روحی و روانی که کم و بیش در همهی ما آدمهای قرن تکنولوژی وجود داره، دچار مشکلاتی مثل حواسپرتی و بیشنوسی هستم و اصلاً یادم رفت دربارهی چی قرار بود بنویسم؛ خاطرات تلخ دوران اسکیزوفرنیک بودن من.
تصور کن مادرت تو خیابون نزدیک خونه از کنارت رد بشه و تو نبینیش و توی خونه ازت بپرسه: « واقعاً منو ندیدی؟»
تصور کن تو عالم رؤیای خودت داری از وسط خیابون رد میشی و یهو یه بوق کر کننده از پشت سر حواست رو پرت میکنه و آرامشت رو بر هم میزنه و تو رو با یه شوک از دنیای هپروت بیرون میکشه و تازه میبینی کجا ایستادی و داری چیکار میکنی.
تصور کن چند ساعت بدون هدف تو خیابونها قدم بزنی و وقتی رسیدی خونه، خستگی وحشتناک پاهات رو حس کنی و تازه بفهمی چقدر راه رفتی!
یه بیمار اسکیزوفرنی براش مهم نیست غذا بخوره یا نه، یا اصلاً چی بخوره؛ بخوابه یا نه، یا کجا و چجوری بخوابه. اصلاً براش مهم نیست با کسی غذا بخوره یا تنهایی. کنارش کسی خوابیده یا تنها باشه.
براش مهم نیست بدنش سالم باشه یا زخم شده و احتیاج به مراقبت داشته باشه.
اصلاً هیچی براش مهم نیست....
این مسأله آسیبهای جسمی و روحی زیادی بهش میزنه؛ پس باید زودتر درمان بشه!