درباره نویسنده
فاطمه ملکی
متولد تهران/1361.2.5/ لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران/ساکن تهران/شاعر/نویسنده/ویراستار/عکاس/هنرمند/ هستم ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه ملکی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بهار! تولدت مبارک
  • دین دار
  • خدایا
  • دزدی هنری ممنوع!
  • نیمکت
  • نا
  • کوچولوی قرمز
  • گلبرگ35
  • کافکا در ساحل
  • ناتور دشت
  • پنجمین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال
  • نمایش
  • گلبرگ34
  • گلبرگ 33
  • باربر
  • ضریح
  • گلبرگ 32
  • عروس
  • گلبرگ 31
  • کبوتر قاصد
  • گلبرگ 30
  • گلبرگ 29
  • گلبرگ 28
  • گلبرگ 27
  • لباس
  • گلبرگ 26
  • وضعیت آخر
  • گلبرگ 25
  • گلبرگ 24
  • گلبرگ 23
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٢٧)
  • داستان (۱٢)
  • حکمت (٧)
  • روانشناسی (٦)
  • درود (٥)
  • فرهنگی (٢)
  • یک جمله از یک کتاب (٢)
  • حق تالیف (۱)
  • گفتمان (۱)
  • اجتماعی (۱)
  • سلامت (۱)
  • نمایش (۱)
  • روز مادر (۱)
  • افراز (۱)
  • روانشاسی (۱)
  • سال90 (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • تیر ۸٧
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
دوستان من
  • خدایی که شکست خورد
  • ستاره خاموش
  • شاهدخت سرزمین ابدیت
  • دهکده
  • بچه های آسمان
  • زمان بی کرانه...ایران جاودانه
  • پشت نقاب شب
  • رویاهای صورتی
  • دست نوشته های فروهر
  • نبشتگی‌های مرضی
  • م.ر.گ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



.::. گـــــــل یـــــخ .::.
نیمکت
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/۱۱/٥

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



نا
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٩/۱٢

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



کوچولوی قرمز
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٩/۱٢

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



باربر
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٦/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



ضریح
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٦/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



عروس
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٦/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



کبوتر قاصد
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٦/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



لنگه پوتین
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٥/۱٠

هر وقت لنگه پوتینش را در دست می‌گرفت که بپوشد، تمام خاطرات تلخ گذشته به

یادش می‌آمد. گاهی با خود فکر می کرد کاش به جبهه نرفته بود یا اسیر نمی‌شد؛ یا

ای کاش اصلا شهید شده بود که موقع برگشت به خانه، جای خالی زن و دخترش را

 نمی‌دید. نمی‌فهمید چرا؟!

لنگه پای سالمش را زمین گذاشت و لنگان به طرف طاقچه‌ی غبار گرفته رفت. عکس

خانواده‌ای را که دیگر مال او نبود، چند لحظه تماشا کرد. برش داشت و دو قدم آن طرف

‌تر داخل سطل زباله پرت کرد.

نمی‌فهمید چرا؟!

کجای کارش ایراد داشت که حالا باید تنها باشد و با زخم‌های یادگار جنگ زندگی کند.

پلاکش را از گوشه‌ی آیینه ی شکسته برداشت و به گردن آویخت.

دیگر وقت رفتن بود. راهی مراسمی بود که دوستان جنگیش هر از گاهی ترتیب می‌دادند تا یادشان نرود برای چه جنگیده‌اند.

دیگر نمی‌دانست چرا؟!

فقط دلش می‌خواست دوباره جنگ شود، بجنگد و شهید شود.

 خرداد1390

نظرات ()



هُل
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٥/۱


مرد، زن را هل داد و زن جیغ کشید.

دوباره مرد زن را هل داد؛ زن جیغ کشید و خندید.

بعد از یک جر و بحث حسابی، چنین چیزی برای هر دوشان هیجان‌انگیز و آرام‌کننده بود.

زن مواظب بود که پرت نشود و مرد مواظب بود که زن بیشتر لذت برد تا آرام شود و خوشحال.

شانس آورده بودند که نگهبان پارک در آن حوالی نبود و با خیال راحت تاب سواری می‌کردند.

 

90/3/17

نظرات ()



روح
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٥/۱

 

روحم را بردم پیش بقالی. آن را گاز زد و گفت: روح که خوردنی نیست؛ به درد مغازه‌ی من نمی‌خورد. ببر جای دیگر.

رفتم پیش قصاب. کارد را برداشت و محکم بر روحم کوبید و زخمش کرد. با عصبانیت کارد را به گوشه‌ای پرت کرد و گفت: این که تا کاردش می‌زنی، خونش در می‌آید. باید محکم باشد و عضله، تا به درد مشتری من بخورد. روح ظریف و تر و تازه‌ای است؛ شاید به درد سیرک یا سالن شوی زیبایی بخورد.

از حرفش درباره‌ی سیرک و اینجور چیزها اصلا خوشم نیامد.

میان راه سگی دیدم که از گرسنگی پارس می‌کرد؛ یعنی از بی‌حالی‌اش حس کردم باید گرسنه باشد. روحم را جلویش پرت کردم. ولی حتی بو هم نکرد. سرش را به طرف دیگری چرخاند و دوباره زوزه کشید.

روحم را بردم پیش باغبان. خواست آن را بکارد، بلکه سبز شود و سایه دهد؛ یا حتی میوه. یهو یادش آمد چیز زنده را نمی‌کارند؛ پیوند می‌زنند. گفت: باید دنبال روحی باشی که بشود بهش پیوند زد.

کمی جلوتر کودکی دیدم. روحم را دادم تا بازی کند. روح، بزرگ‌تر از دست‌های کودک بود. ناراحت شد. با لگد پرتش کرد. به دیوار کوچه خورد و شکست.

روحم را برای شاعر بردم. گویی مدت‌ها آرزویش را داشته. آن را به خودش تزریق کرد. خلسه‌ی خوبی بهش دست داد. شادمان شد و شروع به سرودن کرد.

بدین ترتیب روحم را قبل از مرگم به شاعر فروختم. کمی دل‌شکسته ولی خوشحالم که بعد از مرگم، روحم در اشعار بی‌شماری جریان دارد و زنده می‌ماند.

 

  19/3/90

 

 

نظرات ()



نسیم
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٥/۱


دیروز سر راهم نسیم را دیدم که دامن‌کشان از کوچه می‌گذشت و غوغا به پا می‌کرد.

صدایم زد: "لیلا! با تو کار دارم." گفتم: "من که لیلا نیستم!" گفت: "چه فرقی می‌کند! تو هم زنی هستی، مانند لیلا." دامنش را رها کرد، به پای درخت بید کوچه پیچید و لابه‌لای شاخه‌هایش شروع کرد به رقصیدن.

گفتم: "نسیم! با من که یک زن هستم، چه کار داشتی؟" گفت: "مرا در چین دامنت پنهان می‌کنی؟" از درخواستش خنده‌ام گرفت. پرسیدم: "برای چه می‌خواهی پنهان شوی؟" گفت: "آخر نمی‌خواهم باد مرا ببیند." گفتم: "چرا؟" گفت: "هر وقت مرا می‌بیند، گویی آتش به جانش انداخته باشند؛ گُر می‌گیرد، به خودش می‌پیچد، دوان‌دوان می‌رود و هر چه سر راهش ببیند، با تلنگری به طرف دیگر پرتاب می‌کند و مردمان را می‌آشوبد." دلایلش قانعم کرد. او را زیر چین دامنم پنهان کردم و به راه افتادیم.

امان از این نسیم پرشیطنت! باد که خاموش در گوشه‌ای دنج خوابیده و گویی به این زودی قصد شورش و به‌هم‌ریختگی ندارد، او را نمی‌دید؛ اما نسیم دست‌بردار نبود و آرام نمی‌گرفت.

از کنار شاخه گل که رد می‌شدیم، بی‌خبر چین دامنم را به خار گل گیر داد، از زیر دامنم بیرون آمد و دور گلبرگ‌های صورتی گل شروع به چرخش کرد؛ مانند اسفنددانی که به دور نوزاد می‌گردانند.

به ساعتم نگاه کردم. هنوز وقت داشتم که با نسیم ماجراجویی کنم.

بعد از مدتی نسیم از گل جدا شد و زیر چین دامنم ـ نمی‌شود گفت آرام گرفت ـ پنهان شد و با چین‌های ارغوانی رنگش بازی می‌کرد.

به راهمان ادامه دادیم تا به رودخانه‌ی آرامی رسیدیم که از کنار ردیف درخت‌های بلند‌قامت تو در تو می‌گذشت. نسیم مانند گذشته از زیر دامنم بیرون جست و بالای رودخانه چرخید و آواز خواند. گویی قصد داشت رودخانه‌ی آرام را از خواب سحرگاهی بیدار و مجبور کند موج‌های کوتاه و هماهنگی به آب راکدش بدهد؛ مانند موج‌های چین دامن من، وقتی نسیم ـ کودکانه ـ زیر دامنم بازی می‌کرد.

موفق هم شد. رودخانه بیدار شد و با اولین خمیازه‌های سحرگاهی‌اش، اولین موج‌های کوتاهش را نصیب تخته‌سنگ‌های میان خود کرد. نسیم که موج‌های کوتاه و منظم رودخانه را همچو هم‌بازیانی می‌دید، شروع کرد به بازی و شیطنت.

خیالش راحت بود که باد هنوز خوابیده و نیست که او را به اجبار با خود به سرزمین‌های دوردست ببرد.

 

10/3/90

 

نظرات ()



گلبرگ 15
نویسنده: فاطمه ملکی - ۱۳٩٠/٤/٢۸

تونل سفید

 

با لباس گشاد و سبزرنگ جراحی روی تخت دراز کشید و سعی کرد به نور خیره‏کننده‏ی سفیدی که به صورتش می‏خورد، نگاه نکند.

دکترها بعد از آنکه قسمتی از دهانش را بی‏حس کردند، مشغول جراحی شدند. اول چیزی در دهانش گذاشتند که آن را باز نگه دارد. بعد با چیزی مثل چکش و به همان دردناکی، به جان دندان عقلش افتادند که باید از دهانش خارج می‏شد.

الهام چند دقیقه درد ضربات محکمی را که به دندانش وارد می‏شد، تحمل کرد اما مدتی بعد بدون آنکه بخواهد، از شدت درد به گریه افتاد و اشک‏هایش از گوشه‏ی چشم‏ روی گونه‏ و از آنجا به روی تخت سفید سرازیر شدند. یکی از دکترها ، شروع به دلداری دادن او کرد و خواست آرام باشد. اما او حتی نمی‏توانست جیغ بکشد یا از دکترها بخواهد که آرام‏تر بر دندانش بکوبند؛ آخر دهانش را با چیزی آنقدر باز نگه داشته بودند که درد گرفته بود؛ ولی بی‏حسی دهان، درد و خستگی باز ماندن آن را از یادش برده بود و ای کاش درد دندانش هم فراموش می‏شد!

ناگهان احساس بی‏حالی کرد و بی‏حسی تمام بدنش را فراگرفت. چشم‏هایش سیاهی رفتند. چند لحظه بعد خودش را داخل تونل سفیدی احساس کرد که به بی‏نهایت ختم می‏شد. احساس سبکی و بی‏وزنی کرد. انگار در حال پرواز کردن بود.

از اتاق عمل بیرون آمده بود. پرستارها او را به تخت دیگری منتقل کرده، به اتاق مراقبت‏های ویژه بردند و منتظر شده‏بودند تا به‏ هوش آید.

وقتی به هوش آمد، دقیقاً یادش نبود چه اتفاقی برایش افتاده است؛ اما وقتی پرستار حالش را پرسید، به خاطرش آمد که کمی قبل از آنکه بی‏هوش شود، سعی کرده بود با تکان دادن دست، پرستار را متوجه خود کند اما پرستار حواسش جای دیگری بود.

الان دیگر حالش خوب بود و اتفاقاً احساس دردش تقریباً از بین رفته بود و احساس می‏کرد انرژی گرفته است. انگار در بی‏هوشی تمام دردها از بدنش تخلیه شده بودند. گویی روحش پرواز کرده بود و بعد از استراحتی کوتاه‏مدت به جسمش برگشته بود.

با اینکه مایع سرم درون رگ‏هایش می‏رفت، باز احساس گرسنگی می‏کرد. به دستور پزشک از چند ساعت قبل از عمل تا همین حالا چیزی نخورده بود. هیچ‏وقت عادت به گرسنه‏ماندن نداشت. کمی نگران شد که مبادا دوباره حالش بد شود؛ اما به یاد بیهوشی‏اش افتاد و اینکه چه اتفاقی برایش افتاده بود.

تازگی‏ها متوجه حالت‏های قبل از بی‏هوشی و تا چند لحظه پس از آن می‏شد و چیزهایی که دیده یا احساس کرده بود، به یادش می‏ماند.

این بار هم تا وسط تونل سفید رفته بود و به خاطرش بود؛ اما بعد از آن چیزی یادش نمی‏آمد. همیشه فکر می‏کرد یعنی درون و آن طرف تونل چه چیزی منتظرش بود و به کجا پرتاب می‏شد؟ چه اتفاقی برای جسمش می‏افتاد و روحش چه چیزی را لمس می‏کرد که بعد از به‏هوش آمدن انگار جسمش قوتی گرفته باشد، دیگر احساس بدی را که قبل از بی‏هوشی داشت، مثل درد یا گرسنگی، احساس نمی‏کرد.

بعد از یک روز که برای اطمینان از بهبود کاملش در بیمارستان بستری بود، مرخص شد. دیگر نیاز به مراقبت خاص نداشت؛ فقط تا چند ساعت باید غذای نیمه‏گرم و نرم می‏خورد.

به اتاق خودش رفت. پالت رنگ را به دست گرفت و روی صندلی روبه‏روی بوم نقاشی نشست. سعی کرد یک فضای سیاه نقاشی کند و درونش را مثل یک تونل سفید خالی گذاشت. منتظر شد تا شاید دفعه‏ی بعد بفهمد چه اتفاقی درون این تونل سفید در انتظارش است و چه اتفاقی درون این تونل سفید برای روحش می‏افتد که به جسم بیمار و خسته‏اش، توان دوباره می‏دهد؟

دو سال بعد، الهام نمایشگاه نقاشی ترتیب داد. بازدیدکنندگان هیجان خاصی را احساس می‏کردند و مدام در جنب و جوش بودند و از الهام سؤال‌های عجیب و غریب می‌پرسیدند. در نقاشی‏های سفید و سیاهش چیزی مانند رهایی دیده می‏شد. پرنده‏هایی که در آسمان بی‏حصار پرواز می‏کردند و به راحتی اوج می‏گرفتند و ماهی‏هایی که سبک و بی‏خیال توی دریای بی‏رنگ شنا می‏کردند، بدون آنکه ترسی از شکارشدن داشته باشند. آدم‏هایی که با لباس‏های راحت و ساده از کنار هم می‏گذشتند و گاهی به هم لبخند می‏زدند.

الهام خوشحال بود از اینکه دردهایش را شناخته و از آن‌ها کمک گرفته است.

فاطمه ملکی- 23خرداد89

 

 

 

نظرات ()