هر وقت لنگه پوتینش را در دست میگرفت که بپوشد، تمام خاطرات تلخ گذشته به
یادش میآمد. گاهی با خود فکر می کرد کاش به جبهه نرفته بود یا اسیر نمیشد؛ یا
ای کاش اصلا شهید شده بود که موقع برگشت به خانه، جای خالی زن و دخترش را
نمیدید. نمیفهمید چرا؟!
لنگه پای سالمش را زمین گذاشت و لنگان به طرف طاقچهی غبار گرفته رفت. عکس
خانوادهای را که دیگر مال او نبود، چند لحظه تماشا کرد. برش داشت و دو قدم آن طرف
تر داخل سطل زباله پرت کرد.
نمیفهمید چرا؟!
کجای کارش ایراد داشت که حالا باید تنها باشد و با زخمهای یادگار جنگ زندگی کند.
پلاکش را از گوشهی آیینه ی شکسته برداشت و به گردن آویخت.
دیگر وقت رفتن بود. راهی مراسمی بود که دوستان جنگیش هر از گاهی ترتیب میدادند تا یادشان نرود برای چه جنگیدهاند.
دیگر نمیدانست چرا؟!
فقط دلش میخواست دوباره جنگ شود، بجنگد و شهید شود.
خرداد1390
مرد، زن را هل داد و زن جیغ کشید.
دوباره مرد زن را هل داد؛ زن جیغ کشید و خندید.
بعد از یک جر و بحث حسابی، چنین چیزی برای هر دوشان هیجانانگیز و آرامکننده بود.
زن مواظب بود که پرت نشود و مرد مواظب بود که زن بیشتر لذت برد تا آرام شود و خوشحال.
شانس آورده بودند که نگهبان پارک در آن حوالی نبود و با خیال راحت تاب سواری میکردند.
90/3/17
روحم را بردم پیش بقالی. آن را گاز زد و گفت: روح که خوردنی نیست؛ به درد مغازهی من نمیخورد. ببر جای دیگر.
رفتم پیش قصاب. کارد را برداشت و محکم بر روحم کوبید و زخمش کرد. با عصبانیت کارد را به گوشهای پرت کرد و گفت: این که تا کاردش میزنی، خونش در میآید. باید محکم باشد و عضله، تا به درد مشتری من بخورد. روح ظریف و تر و تازهای است؛ شاید به درد سیرک یا سالن شوی زیبایی بخورد.
از حرفش دربارهی سیرک و اینجور چیزها اصلا خوشم نیامد.
میان راه سگی دیدم که از گرسنگی پارس میکرد؛ یعنی از بیحالیاش حس کردم باید گرسنه باشد. روحم را جلویش پرت کردم. ولی حتی بو هم نکرد. سرش را به طرف دیگری چرخاند و دوباره زوزه کشید.
روحم را بردم پیش باغبان. خواست آن را بکارد، بلکه سبز شود و سایه دهد؛ یا حتی میوه. یهو یادش آمد چیز زنده را نمیکارند؛ پیوند میزنند. گفت: باید دنبال روحی باشی که بشود بهش پیوند زد.
کمی جلوتر کودکی دیدم. روحم را دادم تا بازی کند. روح، بزرگتر از دستهای کودک بود. ناراحت شد. با لگد پرتش کرد. به دیوار کوچه خورد و شکست.
روحم را برای شاعر بردم. گویی مدتها آرزویش را داشته. آن را به خودش تزریق کرد. خلسهی خوبی بهش دست داد. شادمان شد و شروع به سرودن کرد.
بدین ترتیب روحم را قبل از مرگم به شاعر فروختم. کمی دلشکسته ولی خوشحالم که بعد از مرگم، روحم در اشعار بیشماری جریان دارد و زنده میماند.
19/3/90
دیروز سر راهم نسیم را دیدم که دامنکشان از کوچه میگذشت و غوغا به پا میکرد.
صدایم زد: "لیلا! با تو کار دارم." گفتم: "من که لیلا نیستم!" گفت: "چه فرقی میکند! تو هم زنی هستی، مانند لیلا." دامنش را رها کرد، به پای درخت بید کوچه پیچید و لابهلای شاخههایش شروع کرد به رقصیدن.
گفتم: "نسیم! با من که یک زن هستم، چه کار داشتی؟" گفت: "مرا در چین دامنت پنهان میکنی؟" از درخواستش خندهام گرفت. پرسیدم: "برای چه میخواهی پنهان شوی؟" گفت: "آخر نمیخواهم باد مرا ببیند." گفتم: "چرا؟" گفت: "هر وقت مرا میبیند، گویی آتش به جانش انداخته باشند؛ گُر میگیرد، به خودش میپیچد، دواندوان میرود و هر چه سر راهش ببیند، با تلنگری به طرف دیگر پرتاب میکند و مردمان را میآشوبد." دلایلش قانعم کرد. او را زیر چین دامنم پنهان کردم و به راه افتادیم.
امان از این نسیم پرشیطنت! باد که خاموش در گوشهای دنج خوابیده و گویی به این زودی قصد شورش و بههمریختگی ندارد، او را نمیدید؛ اما نسیم دستبردار نبود و آرام نمیگرفت.
از کنار شاخه گل که رد میشدیم، بیخبر چین دامنم را به خار گل گیر داد، از زیر دامنم بیرون آمد و دور گلبرگهای صورتی گل شروع به چرخش کرد؛ مانند اسفنددانی که به دور نوزاد میگردانند.
به ساعتم نگاه کردم. هنوز وقت داشتم که با نسیم ماجراجویی کنم.
بعد از مدتی نسیم از گل جدا شد و زیر چین دامنم ـ نمیشود گفت آرام گرفت ـ پنهان شد و با چینهای ارغوانی رنگش بازی میکرد.
به راهمان ادامه دادیم تا به رودخانهی آرامی رسیدیم که از کنار ردیف درختهای بلندقامت تو در تو میگذشت. نسیم مانند گذشته از زیر دامنم بیرون جست و بالای رودخانه چرخید و آواز خواند. گویی قصد داشت رودخانهی آرام را از خواب سحرگاهی بیدار و مجبور کند موجهای کوتاه و هماهنگی به آب راکدش بدهد؛ مانند موجهای چین دامن من، وقتی نسیم ـ کودکانه ـ زیر دامنم بازی میکرد.
موفق هم شد. رودخانه بیدار شد و با اولین خمیازههای سحرگاهیاش، اولین موجهای کوتاهش را نصیب تختهسنگهای میان خود کرد. نسیم که موجهای کوتاه و منظم رودخانه را همچو همبازیانی میدید، شروع کرد به بازی و شیطنت.
خیالش راحت بود که باد هنوز خوابیده و نیست که او را به اجبار با خود به سرزمینهای دوردست ببرد.
10/3/90
تونل سفید
با لباس گشاد و سبزرنگ جراحی روی تخت دراز کشید و سعی کرد به نور خیرهکنندهی سفیدی که به صورتش میخورد، نگاه نکند.
دکترها بعد از آنکه قسمتی از دهانش را بیحس کردند، مشغول جراحی شدند. اول چیزی در دهانش گذاشتند که آن را باز نگه دارد. بعد با چیزی مثل چکش و به همان دردناکی، به جان دندان عقلش افتادند که باید از دهانش خارج میشد.
الهام چند دقیقه درد ضربات محکمی را که به دندانش وارد میشد، تحمل کرد اما مدتی بعد بدون آنکه بخواهد، از شدت درد به گریه افتاد و اشکهایش از گوشهی چشم روی گونه و از آنجا به روی تخت سفید سرازیر شدند. یکی از دکترها ، شروع به دلداری دادن او کرد و خواست آرام باشد. اما او حتی نمیتوانست جیغ بکشد یا از دکترها بخواهد که آرامتر بر دندانش بکوبند؛ آخر دهانش را با چیزی آنقدر باز نگه داشته بودند که درد گرفته بود؛ ولی بیحسی دهان، درد و خستگی باز ماندن آن را از یادش برده بود و ای کاش درد دندانش هم فراموش میشد!
ناگهان احساس بیحالی کرد و بیحسی تمام بدنش را فراگرفت. چشمهایش سیاهی رفتند. چند لحظه بعد خودش را داخل تونل سفیدی احساس کرد که به بینهایت ختم میشد. احساس سبکی و بیوزنی کرد. انگار در حال پرواز کردن بود.
از اتاق عمل بیرون آمده بود. پرستارها او را به تخت دیگری منتقل کرده، به اتاق مراقبتهای ویژه بردند و منتظر شدهبودند تا به هوش آید.
وقتی به هوش آمد، دقیقاً یادش نبود چه اتفاقی برایش افتاده است؛ اما وقتی پرستار حالش را پرسید، به خاطرش آمد که کمی قبل از آنکه بیهوش شود، سعی کرده بود با تکان دادن دست، پرستار را متوجه خود کند اما پرستار حواسش جای دیگری بود.
الان دیگر حالش خوب بود و اتفاقاً احساس دردش تقریباً از بین رفته بود و احساس میکرد انرژی گرفته است. انگار در بیهوشی تمام دردها از بدنش تخلیه شده بودند. گویی روحش پرواز کرده بود و بعد از استراحتی کوتاهمدت به جسمش برگشته بود.
با اینکه مایع سرم درون رگهایش میرفت، باز احساس گرسنگی میکرد. به دستور پزشک از چند ساعت قبل از عمل تا همین حالا چیزی نخورده بود. هیچوقت عادت به گرسنهماندن نداشت. کمی نگران شد که مبادا دوباره حالش بد شود؛ اما به یاد بیهوشیاش افتاد و اینکه چه اتفاقی برایش افتاده بود.
تازگیها متوجه حالتهای قبل از بیهوشی و تا چند لحظه پس از آن میشد و چیزهایی که دیده یا احساس کرده بود، به یادش میماند.
این بار هم تا وسط تونل سفید رفته بود و به خاطرش بود؛ اما بعد از آن چیزی یادش نمیآمد. همیشه فکر میکرد یعنی درون و آن طرف تونل چه چیزی منتظرش بود و به کجا پرتاب میشد؟ چه اتفاقی برای جسمش میافتاد و روحش چه چیزی را لمس میکرد که بعد از بههوش آمدن انگار جسمش قوتی گرفته باشد، دیگر احساس بدی را که قبل از بیهوشی داشت، مثل درد یا گرسنگی، احساس نمیکرد.
بعد از یک روز که برای اطمینان از بهبود کاملش در بیمارستان بستری بود، مرخص شد. دیگر نیاز به مراقبت خاص نداشت؛ فقط تا چند ساعت باید غذای نیمهگرم و نرم میخورد.
به اتاق خودش رفت. پالت رنگ را به دست گرفت و روی صندلی روبهروی بوم نقاشی نشست. سعی کرد یک فضای سیاه نقاشی کند و درونش را مثل یک تونل سفید خالی گذاشت. منتظر شد تا شاید دفعهی بعد بفهمد چه اتفاقی درون این تونل سفید در انتظارش است و چه اتفاقی درون این تونل سفید برای روحش میافتد که به جسم بیمار و خستهاش، توان دوباره میدهد؟
دو سال بعد، الهام نمایشگاه نقاشی ترتیب داد. بازدیدکنندگان هیجان خاصی را احساس میکردند و مدام در جنب و جوش بودند و از الهام سؤالهای عجیب و غریب میپرسیدند. در نقاشیهای سفید و سیاهش چیزی مانند رهایی دیده میشد. پرندههایی که در آسمان بیحصار پرواز میکردند و به راحتی اوج میگرفتند و ماهیهایی که سبک و بیخیال توی دریای بیرنگ شنا میکردند، بدون آنکه ترسی از شکارشدن داشته باشند. آدمهایی که با لباسهای راحت و ساده از کنار هم میگذشتند و گاهی به هم لبخند میزدند.
الهام خوشحال بود از اینکه دردهایش را شناخته و از آنها کمک گرفته است.
فاطمه ملکی- 23خرداد89